یکی بود،یکی نبود؛ غیر از خدا هیچ کس نبود. در روزگار قدیم،یک مرد روستایی روز ها کار می کرد و یک ریال مزد می گرفت. او پول را به خانه می آورد و روی طاقچه می گذاشت.یک روز غروب،وقتی که به خانه آمد،پول هایش را ندید.روز های بعد همین اتّفاق می افتاد.
سرانجام،مرد روستایی،پیش یک پیرزن رفت و ماجرا را برای او تعریف کرد. پیرزن گفت:« اگر یک ریال به من بدهی،به تو می گویم چه کار کنی.»
مرد قبول کرد،و یک ریال به پیرزن داد. پیرزن گفت:«از اینجا که رفتی مقداری چسب بخر و روی طاقچه بریز،بعد یک ریالی ات را روی آن بگذار.تا می توانی،به دیوار نزدیک طاقچه سوزن فروکن.توی حوض هم یک مار آبی بینداز.دو کبوتر را روی درخت بنشان و دو سگ هم به درخت حیاط ببند. آن وقت به خیال راحت سر کارت برو.
مرد به خانه آمد و تمام کارهایی را که پیرزن گفته بود انجام داد،نزدیک ظهر دزد آمد که پول را بردارد؛اما دستش توی چسب فرو رفت و کثیف شد.بعد خواست دستش را با دیوار پاک کند که سوزن ها به دستش فرو رفت و خون آمد.
مرد به حیاط رفت تا دستش را بشوید.ماری که توی حوض بود،دستش را گزید. دزد رو به آسمان کرد و گفت:«ای خدای بزرگ کمکم کن!»در همین وقت کبوترها به چشم های او نوک زدند.مرد در را باز کرد تا فرار کند. سگ ها او را گرفتند و به زمین زدند.